یک
سال به سر آمد وصد ساله شد این دل
از
داغ خزان تو که دیوانه شد این دل
هر
صبح که چشمان من از خواب تهی شد
غم
گفت که صبح آمد و بیچاره شد این دل
در
خواب به امید توأم تا که بیایی
دلتنگ
صدای توأم ونیست نوایی
از
بام سرم تانوک پایم همه درد است
تن
نعره زنان است ولی نیست صدایی
بر
سنگ مزارت همه یک سال نشتم
چون
شاخه خوشکیده نه یک بار شکستم
تا
قعر وجودم همه فریاد شکستم
چون
اشک زمین خوردم و از هم بگسستم
صد
بار همین گفت و باز م سخن این است
دل
منتظر خفتن در قعر زمین است
شاید
که پس از آن به وصال تو رسم من
که
این آرزوی مادر بابای غمین است
برچسب ها :
دفعات بازدید : 106
نوشته شده در تاریخ 1396/8/29 و در ساعت : 17:52 - نویسنده : sajjad 7,amin